رواقِ خیابان؛ جایی میان خاطره و سوگ
روایتی از حضور شبانه مردم در خیابان شهید فریبرز کشوردوست، خیابانی که به فضایی نمادین از خاطره، سوگ و پیوند عاطفی جمعی تبدیل شده است؛ جایی که رفتارها، نوشتهها و حضور مردم در کنار هم، تجربهای مشترک و عاطفی را نسبت به رهبر شهید بازتاب میدهد و خیابان را فراتر از یک موقعیت جغرافیایی معنا میکند.
به گزارش جهت پرس؛ محمد رستمپور ، مدرس دانشگاه نوشت: ذبح آدابی دارد، حتی ذبح نفس. قتال هم حتی قتال با نفس؛ تا آمادگی و بیداری نباشد، هیچ حرکتی رخ نمیدهد. این همه ماجرای مردمی است که شبها خودشان را میرسانند تا مقتل و مسلخ رهبرشان. پس از 36 سال موقعیتی که خیابان شهید فریبرز کشوردوست در ذهن و حافظه ایرانیان پیدا کرده، حالا بیش از آنکه یک نقطه جغرافیایی باشد، سکوی رهایی است، لبه پرش از ارتفاعی که بین ما و دوستداشتنیترین مقام سیاسیای که دیدهایم، فاصله انداخته است. کشوردوست درست از آنجایی آغاز میشود که جمهوری تمام میشود، در تقاطع با ابوریحان که شاید اگر زنده بود، مینوشت چه بیان و کلامی میتواند رابطه این زن و مرد و کودک و جوان ایرانی با آیتالله خامنهای را توضیح دهد. مردمی که شبها هر جا باشند، راهشان را کج میکنند تا همانجایی که یک روزی صف میکشیدند برای ورود به حسینیه امام خمینی (ره) و نگاهی به درودیوار میکنند و گردن میکشند تا بالای این نیوجرسیهای سختی که گذاشتهاند تا کسی خانهاش را، بیت رهبری را ویران نبیند. مثل همان موتورسواری که آن شب آمد. مرد در تقاطع صالحی-کشوردوست ایستاد. موتورش را خلاص کرد. پسربچهای که پشت سرش نشسته بود، ایستاد و پرچم ایران را بالای سرش چرخاند و زن جوانی که انتهای موتور نشسته بود، بیهوا زد به پیشانیاش و گریهاش بلند شد. پنجدقیقهای به همین منوال رفت و مرد رو به زن کرد و گفت بریم و آهی کشید و موتور را حرکت داد. کشوردوست، هر شب همین جوری است. عدهای میآیند در خیابانش مینشینند روی زیلوهای آبی طرح زلفک میبد بیت و بیروضه و بیسروصدا گریه میکنند. آن جلو یک صندلی گذاشتهاند و چفیهای انداختهاند رویش تا به یاد بیاورند که رهبر شهید از اردیبهشت 1379 این نشان رزم را بر تن کرده. آخر خیابان، دو لاله و شمعدان گذاشتهاند و رزهایی که پرپر شدهاند تا نور چراغی که تابانده میشود روی قاب عکس رهبر شهید توی چشم بیاید.شاید نشانهای از دلِ خون همه آنانی که دلشان میتپید برای آنکه ساعتی یا روزی در این خیابان بیایند و با اضطرابی شبیه اضطراب بچهها وقت رسیدن یک مهمانی بزرگ، گیتهای بیت را رد کنند و حیاط پر دارودرخت متصل به ساختمان حسینیه امام خمینی(ره) را با قدمهای تند پشت سر بگذارند و کفشهایشان را به در آورند و پرواز کنند تا صفهای جلو تا قاب چشمهایشان پر شود از قامت «آقا».
حالا نه حسینیه هست، نه آن دارودرخت و نه «آقا» که تپش قلب ایرانی بود که 47 سال است زخمخورده اما زانو نزده. ساعتی از مراسم در رواق کشوردوست گذشته و هنوز عدهای پشت این دیوارهای بلند حسرت میکشند یا قرآنهایشان را از خانه آوردهاند و یاسین میخوانند برای کسی که نور بود برای زندگیشان.شاید هم واقعه میخوانند برای خودشان که صبح شنبهای، بیخبر و بدون مقدمه، یتیم شدند. آنسوتر سه چهار جوان نشستهاند در پیادهرو، روی زمین و یکیشان روضه میخواند و بقیه گریه میکنند. صدای مبهمی دارد و انگار درد میکشد و زخمی است، چیزهایی میگوید که نامفهوم است و فقط «آقا» و «دست» و «عباس» جملاتش مفهوم است. درست چسبیده به دیوار بتنی بلندی که روزی پاسدارهای بیت میایستادند و کارتهای ملاقات را بررسی میکردند، دو خواهر نوجوان فلاسکی آوردهاند و گذاشتهاند پای تیر چراغبرق سبزرنگی که روی آن هم پر است از درددلهایی که ناقص مانده. یکیشان شاید 9-8 ساله باشد و آن یکی 6-5 ساله. دوتایی چادر پوشیدهاند و آب میبرند برای مردمی که دست میبرند به ضریح سیمانی که شبکهای برای قفل کردن دستها و تحویل گرفتن غمها ندارد. این میشود که مردم دست بردهاند به هر قلم و ماژیک و خودکاری که دستشان میرسد و چیزهایی مینویسند تا غم ندیدن آقا را سبک کنند. خیلیها التماس دعا نوشتهاند و از آقا خواستهاند کمکشان کند. یکی نوشته: «آقا جان تو گفتی همهمون رو دوست داری. دعا کن تو هر رشتهای که خوبه، وارد بشم.» یکی دیگر نوشته «بزرگترین حسرت زندگیم نماز نخوندنه. دعا کن برای ما.» میدانند آقا حالا جایش خوب است، در آسمانها یا در قلبها؛ پس از عمری پنجهانداختن در پنجه قلدرهایی که ما را خمیده میخواستند. بعضیها حسرتشان از ندیدن و نشناختن مردی که برای زندگی در این عصر و دوران، زیادی شریف بود؛ ریختهاند در کلماتی که همه آه شده. یکی نوشته: «بد قضاوتت کردم، شرمنده!» یکی دیگر «امیدم برای درسخواندن شما بودی!» یکی دیگر «5-4 روزه مامانم نمیگه تلویزیون رو روشن کن، شاید آقا سخنرانی داشته باشه.» یکی دیگر آقا را با خطاب «عزیز دلم» صدا کرده و نوشته: «قرار بود ما فدای شما بشیم عزیز دلم.» یکی نوشته: «45 روز است در نبودت در خیابانها ایستاده گریه میکنیم.» یکی دیگر «کاش عید فطر بیایی برای نماز.» خطها رویهم افتاده و نوشتهها سطر به سطر پشتهم ردیف شده. عریضههای طولانی و کوتاه. روضههای مجسم و مکشوفی از عصر عاشورای شهید خامنهای که 36 سال طول کشید. بعضیها از خیابان صالحی، بعضیها از خیابان دانشگاه و بعضیها هم بعد از مراسم از رواق کشوردوست میآیند تا ورودی جایی که هیچوقت برایشان بنبست نبود و حالا نزدیکترین موقفی است به مقتل پدرشان. ناخودآگاه دستبهسینه میبرند. اول میگویند آقا و بعد گریه میکنند و آخر هم به همان سمت درهای بیت میایستند و به سیدالشهداء سلام میدهند. مثل همان وقتهایی که در صف میایستادند برای دیدار آقا و اتفاقی به سمت قبله ایستاده بودند. بعضیها حتی از آن دو سهنفری که هر شب آنجا جلوی آن دیوار بتنی بلند پاس میدهند، چیزهایی میپرسند. از میزان خسارتها شروع میکنند تا میرسند به این سؤال که «آقا چطوری شهید شد؟» چیزهایی شنیدهاند که معلوم نیست واقعیت داشته باشد یا نه. میترسند برای محبوبشان اتفاق بدی افتاده باشد. یکی هم آن وسط پیدا شده و بنا میکند به روضه خواندن از زبان امام رضا علیهالسلام که ریان ابن شبیب! اگر خواستی برای چیزی گریه کنی، برای حسین علیهالسلام گریه کن! گویا قرار است آقا را مشهد دفن کنند. زائران کشوردوست وقتی میروند، هنوز گریه میکنند. اشکهایشان جاری است، اما مشتهایشان گرهکرده. سبک نشدهاند، اما جهان را بیمقدار میبینند و این از نشانههای اراده قربانی شدن در راهی است که آیتالله شهید باز کرده. از همین رواق و خیابان و بیت و حسینیه. چون ذبح آدابی دارد، حتی ذبح نفس. قتال هم حتی قتال با نفس.













نظرات
لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
از ارسال نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بیاحترامی به اشخاص، قومیتها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزههای دین مبین اسلام باشد خودداری کنید.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نماييد.
نظرات پس از تایید مدیر بخش مربوطه منتشر میشود.