روایت شب های خیابان جمهوری
خیابانی که به بهشت ختم میشود
خیابان جمهوری سالها خیابان روز بود؛ خیابان کاسبها، رفتوآمدها و مغازههایی که شب را به سکوت میسپردند. اما از صبح نهم اسفند، همهچیز تغییر کرد. حالا شبهای کشوردوست، پناهگاه مردان و زنانی است که میان اشک، سکوت و خیرگی، هنوز باور نکردهاند رهبرشان دیگر از انتهای این خیابان عبور نخواهد کرد.
به گزارش جهت پرس؛ خیابان جمهوری مال شبگردها نیست. پر از مغازههایی است که سرِ شب میبندند و سرِ صبح باز میکنند. کافه و رستوران خاصی ندارد، ایضاً جای خوبی برای پیادهروی. جمهوری، خیابان کاسبهای روزِ روشن است. برای همین کسی برای توصیف شبهایش دست به قلم نشده. شبهای جمهوری اساساً رخداد قابل ذکری ندارد. یا بهتر است بگوییم نداشت؛ تا صبح نهم اسفند که اهالی خیابان جمهوری دیدند یک ستون نور از وسط دود و غبار بلند شد و به آسمان رفت. از آن روز، جمهوری صاحب شب شد.
حالا میشود از شبهای خیابان جمهوری نوشت، از شبهای یک خیابان فرعی که از جمهوری آغاز و به بهشت ختم میشود، از شبهای کشوردوست.
کشوردوست را از دوطرف محصور کردهاند به پارچه و داربست. سر خیابان یک پارچه سفیدِ بزرگ هست که مردم دلنوشتههایشان برای رهبر شهید را روی آن مینویسند. کمی جلوتر باید کفشها را دربیاوریم و برویم به سمت جایگاه؛ نزدیکترین نقطه به محل شهادتِ مردی که حالا تصویر خندانش، اشک را مهمانِ چشم یک ملت میکند. هرکس برای خودش گوشهای نشسته و گرمِ کاری است. یکی نماز میخواند، آن یکی دعا. دیگری خطِ جداکننده آقایان و خانمها را گرفته و کنار همسرش درست روی همین خط نشسته و با هم اشک میریزند. یکی دیگر دارد نوشتههای مردم را میخواند. آن یکی با نوای نوحهای که در خیابان طنین انداخته دم گرفته و همخوانی میکند. آن دیگری توی موکب کوچکی ایستاده و از مردم پذیرایی میکند. یک نفر دیگر هم هست که خاطراتش از همین خیابان را برای دوستش تعریف میکند. آدمهای زیادی از اینجا خاطره دارند. دانشجوها تمام رمضان را به شوق افطاری آقا سر میکردند.
اهالی قم و تبریز هم سرقفلیِ سالانه داشتند برای دیدار با رهبر. کارگران و معلمان و شاعران هم که جای خود. همه از این محله و این خیابان خاطره دارند. خاطرههایی که حالا زخم برداشته و پر از بغض شده.
گاهی یک نفر میآید میایستد رو به کشوردوست و دقایقی طولانی خیره میشود به خیابان. همهجور آدمی اینجا هست. لابهلای معتکفان کشوردوست، کارگردان هنری یکی از برنامههای تلویزیونی را به جا میآورم.
تیپ و ظاهرش شبیه بقیه آدمهای اینجا نیست. توی حال خودش است. کمکم میرود جلو و نزدیک میشود به جایگاه.
دقایقی مینشیند روی زمین، خیره میشود به جایگاه و بعد بلند میشود و میرود تا به برنامه امشبش برسد.
«خیرگی» وجه مشترکِ آدمهای اینجاست. انگار هنوز سوگِ رهبر شهید برای خیلیها به باور تبدیل نشده. برای همین، سکوت زبان مشترکی ساخته بین همه خیرهها، بین همه سوگوارانی که با گذشت هشتاد روز، نمیتوانند باور کنند کنار اسم آیتا… سیدعلی خامنهای با خط سرخ نوشتهاند: شهید.
آنها هنوز در انتهای خیابان کشوردوست، دنبال گیت نیروهای امنیتی میگردند، هنوز منتظرند یک پاسدار بیاید و کارت ملیشان را با کارت ملاقات تطبیق دهد، هنوز منتظر صفهای طولانی و بازرسیهای بدنی مفصلاند، هنوز خوابِ دیدار میبینند.
رواق کشوردوست این روزها بزرگترین محل اجتماع آدمهای حیرانِ جهان است؛ میعادگاه مردان و زنانی که با خطابههای رهبر عزیزشان بزرگ شدند و حالا جای خالی او در قلبشان بدجور تیر میکشد. حالا یکی-دوماهی هست که خیابان جمهوری هم صاحب شب شده و نویسندگان میتوانند از شبهای جمهوری بنویسند؛ از شبهای خیابانی که هزاران زن و مرد خیره حیران را در آغوش میگیرد تا یک دلِ سیر، فراقِ رهبرشان را اشک بریزند.
به قلم محمدصالح سلطانی













نظرات
لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
از ارسال نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بیاحترامی به اشخاص، قومیتها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزههای دین مبین اسلام باشد خودداری کنید.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نماييد.
نظرات پس از تایید مدیر بخش مربوطه منتشر میشود.