در حوالی خانه شهید؛ روایت اشک ها و نجواهای نیمه شب
روایتی از حضور خانوادهها، جوانان و رهگذران در خیابان کشوردوست در ساعات پایانی شب که هرکدام به شیوهای در فضای احساسی و معنوی با خاطره و اندوه خود مواجه میشوند.
به گزارش جهت پرس؛
این عکس برای ساعت ۲ و سی و چند دقیقه نیمه شب است، در نیمه های اردیبهشت ۱۴۰۵، و من در میانه های خیابان کشور دوست، پشت حسینیه اش که دارد نو نوار میشود، میخواهم برایتان از آنچه میبینم و میشنوم بنویسم.
اینجا در نیمههای شب، چند ده نفر آدم، از زن و مرد، پیر و جوان و نوجوان، با تیپ و قیافه های مختلف، آمده اند و دارند، با آقای شهیدمان درد دل می کنند.
مثلا یک خانواده، فرش پهن گرده اند گوشه پیادهرو، پرچمشان را تکیه داده اند به دیوار، مادر دارد نمازشب میخواند، و پدر و بچه ها باهم گپ میزنند، وسط این گپ زدنها، گاهی پدرشان اشکهایش را پاک میکند و اشاره میکند به انتهای کشوردوست، همانجا که آخر دنیاست برای ما.
یک خانواده دیگر، یعنی یک پدر، یک مادر و دو دختر، که زنها هیچکدام چادری هم نیستند، و همه یک خط از رد اشک روی صورتشان است، ایستاده اند وسط کوچه و به سیاهی های پشت دیوار، مات و مبهوت، نگاه میکنند.
کمی آنطرفتر، یک خانواده تکیه داده اند به خودرویشان، هیچ نمیگویند، صدای ضبط خودرویشان، یک زیرصدای خیلی خیلی آرام دارد و می گوید:
” یا برگرد… یا آن دل را برگردان…”
آنسو یک خانم چادری، جوان، تک و تنها، آمده زانوهایش را در بغل گرفته، و دارد یواش یواش گریه میکند.
پشت آن دیوار، سمت چپ عکس، یک روحانی تکیه داده به دیوار و دارد زار میزند، شانه هایش چند برابر زلزله ۳ _ ۴ ریشتری چند ساعت پیش تهران، دارد تکان میخورد. و به دیوار جوری تکیه داده که معلوم است زانوهایش توان نگه داشتن بدنش را ندارند.
و آن سمت به آن چراغ راهنمایی و رانندگی نگاه کنید، چند خانم نشسته اند، و صدای گوشیشان را کم کرده، و روضه می شنوند، و دارند مثل ابر بهار گریه میکنند.
بعضی ها هم آن وسط کوچه مات مبهوت، به در و دیوار زخمی کشور دوست دارند نگاه میکنند، و زیر لب لعنت می فرستند به موجودات آمریکایی و صهیونی، همانها که اینجا را… بگذریم…
و این وسط، عده ای می آیند، با موتور و یا خودروهایشان، چند ثانیه ای میایستند، عکس میگيرند، گریه میکنند و یا میروند، یا کمی جلوتر پارک میکنند و میآیند، یک گعده و روضه خانوادگی و خانگی تشکیل میدهند، در حوالی خانه آقای شهیدمان.
و به قول سینمایی ها، این پلانها هر روز صدها و صدها بار اینجا تکرار می شود. و قصه تولید میکنند؛ قصههایی از درد دل های، پدر پسری و پدر دختری مردم ایران، با بابا و رهبر کشور دوستشان.
آقاجان مردم اینجا با حاجت می آیند، برای آرامش می آیند و برای درد دلهای غریبانه، و میدانیم دستشان را میگیرید.
این آخرهای متن یک پسر جوان با موتورش آمده و زیرصدای محیط را با تلفن همراهش تأمین کرده که دارد می گوید:
“دلتنگم، دلتنگ لبخند…
ساعت ۳ و چند دقیقه بامداد است.













نظرات
لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
از ارسال نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بیاحترامی به اشخاص، قومیتها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزههای دین مبین اسلام باشد خودداری کنید.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نماييد.
نظرات پس از تایید مدیر بخش مربوطه منتشر میشود.