وقتی «سینمای کودک» بچهها را گیج میکند؛ روایت یک پدر از تجربه تماشای فیلم «لیمونیا»
یک پدر چهارفرزندی به امید ساختن یک خاطره شیرین خانوادگی در «روز ملی جمعیت» بچههایش را به تماشای فیلم کودک «لیمونیا» برد؛ اما آنچه قرار بود یک تجربه شاد و کودکانه باشد، به روایتی از سردرگمی، شوخیهای نامفهوم و محتوایی نامتناسب با سن مخاطب تبدیل شد.
به گزارش جهت پرس؛ همزمان با روز ملی جمعیت و اجرای طرح بلیت رایگان سینما برای خانوادههای دارای سه فرزند و بیشتر، یکی از پدران با چهار فرزند خود راهی سینما شد تا در کنار تماشای فیلم «لیمونیا» یک خاطره خانوادگی بسازد؛ تجربهای که در نهایت به نقدی جدی بر وضعیت برخی آثار سینمای کودک تبدیل شد. متن کامل روایت این پدر از تماشای این فیلم را در ادامه میخوانید:
امروز که تقویم را نگاه کردم دیدم نوشته «روز ملی جمعیت». راستش ما که از قدیم به فکر جمعیت بودیم و چهار تا جوجه داریم، اما امروز شیرینی این روز را جور دیگری چشیدیم؛ گفتند خانوادههایی که سه فرزند و بیشتر دارند، میتوانند به اندازه پنج نفر بلیط رایگان سینما بگیرند. گفتم بچهها را بردارم ببرم سینما، هم یک دورهمی خانوادگی بشود، هم آنها یک فیلم کودک ببینند و کیف کنند؛ یک خاطرهی مشترک که سالها بعد شاید از آن یاد کنند.
بچه ها تیزر «لیمونیا» را در تلویزیون دیده بودند. فیلمی به کارگردانی کمال مقدم و تهیهکنندگی محسن مسافرچی. کارگردانی که در کارنامهاش آثاری مثل «تو این خونه چه خبره»، «خانهنشین» و «عروس دربند» دیده میشود. با خودم گفتم حتماً بلد است برای بچهها فیلم بسازد. تجربهی سینمایی دارد، کارگردانیاش شناختهشده است، پس لابد این بار هم با شناخت مخاطب سراغ قصهای کودکانه رفته است.
اما حالا که از سالن سینما بیرون آمدیم، مطمئنم یا کارگردان بچههای خودش را ندیده است، یا اصلاً یادش رفته مخاطبش قد و نیمقد است!
*ورود به سالن؛ آغاز سرگردانی*
بلیطها را گرفتیم و وارد سالن شدیم. بچهها با ذوق و شوق روی صندلیها جا گرفتند. کوچکترینشان که بفهمد سینما چیست زهراست؛ ۵ ساله و اولین تجربهی سینمایش. هی میپرسید:
«بابا، فیلم ترسناکه؟ غول داره؟»
گفتم: «نه دخترم، فیلم برای بچههاست، درباره یک غوله که به بچهها کمک میکنه.»
اما نمیدانستم چه عاقبتی در انتظارمان نشسته است.
فیلم که شروع شد، تازه فهمیدم چه بلایی سرمان آمده. از همان سکانسهای اول، کاتهای فیلم جوری بود که زهرا هی میگفت:
«چی شد؟ چی گفت؟ یعنی چی؟!»
خب زهرا حق داشت؛ فیلم مناسب گروه سنی او نبود. ولی نکته اینجاست که حتی بسیاری از فیلمهایی که در تلویزیون پخش میشود و دقیقاً برای پنجسالهها ساخته نشده، باز هم آنقدر قصهگو و منسجم هستند که کودک بفهمد چه میگذرد. اینجا اما حتی روایت پایه هم گم بود.
بچههای بزرگترم هم مدام به من نگاه میکردند و میپرسیدند:
«الان چی شد؟ چرا اینجوری شد؟ این یعنی چی؟!»
و من مانده بودم که چه بگویم.
بچهها حق داشتند؛ فیلمنامه اصلاً انسجام نداشت. انگار کسی تکههای پازل را بدون نقشه کنار هم چیده باشد. نه آغازی درست داشت، نه میانهای منظم و نه پایانی که بشود از آن چیزی فهمید. نه قوس شخصیتی مشخصی وجود داشت و نه منطق روایی که مخاطب کودک بتواند با آن همراه شود.
مثلاً یکی از جاهایی که هر سه بالاتفاق سؤال داشتند، دانشآموز گزارشگری بود که ادای آقای معصومینژاد را در میآورد و آخر گزارشش میگفت:
*«خبرگزاری تکنفره، خوانسار»*
ارجاعی که نه برای کودک قابل فهم بود، نه برای نوجوان جذاب، و نه حتی در دل قصه کارکردی داشت. شوخیای که مخاطبش بزرگسالی است که اهل خبر دیدن باشد ( و حمیدرضا معصومی نژاد خبرنگار واحد مرکزی خبر در رم ایتالیا را بشناسد ) و وقتی وارد فیلم کودک میشود، فقط تبدیل به یک علامت سؤال بزرگ در ذهن بچهها میشود.
*اما داستان فیلم* حول رقابت دو گروه دختر و پسر میچرخید. یکدفعه سروکله یک غول لیمویی ( با بازی بسیار نچسب محمدرضا شیرخانلو ) پیدا میشود و به دخترها کمک میکند تا برنده شوند. بعد پسرها ماجرا را میفهمند، غول را میدزدند و میآورند پیش خودشان. در ادامه هم شاهد تلاش برای رام کردن غول هستیم؛ غولی که یکهو به همه حمله میکند و آنها را سنگ میکند!
تا اینجای کار، شاید میشد با کمی اغماض پذیرفت؛ بالاخره سینمای کودک پر است از اغراق و فانتزی. *اما بنظرم مشکل اصلی جای دیگری بود.*
در تمام طول فیلم، ما شاهد رابطه عاطفی مربی پسرها (با بازی ابراهیم شفیعی) و مربی دخترها (با بازی بهاره رهنما) هستیم. خانم رهنما با آن عشوهگریهای مخصوص و ناز و اداهای بزرگانه، عملاً فیلم را از حال و هوای کودکانه خارج کرده بود. تمرکز دوربین، دیالوگها و حتی ریتم برخی سکانسها بیشتر به سمت روایت یک رابطه بزرگسالانه میرفت تا یک ماجرای فانتزی کودکانه.
دختر ۸ سالهام وسط فیلم برگشت و گفت:
«بابا این آقاهه میخواد با خانومه ازدواج کنه؟»من که قرمز شده بودم، فقط گفتم: «چیز مهمی نیست، ببین غوله رو!»
اما خب، غوله هم که به فکر سنگکردن بقیه بود، کاری از دستش برنمیآمد!
اوج فاجعه اما سکانس پایانی بود؛ عروسی مربی آقا و خانم!
بله، درست خواندید. فیلمی که مخاطبش بچههای دبستانی و شاید هفتم و هشتمی هستند، در پایان با یک جشن عروسی تمامعیار به اتمام میرسد. موسیقی شاد، رقص و آواز، نورپردازی جشنگونه انگار پایان یک ملودرام عاشقانه را میدیدیم، نه یک فانتزی کودکانه.
پسر بزرگم، سجاد ۱۱ ساله، بعد از پایان فیلم گفت:
«بابا این فیلمه دیگه چه ربطی داشت به ما؟»
و دقیقاً سؤال من هم همین بود.
*این فیلم ربطش به کودک و گروه سنی بچه ها دقیقاً چی بود؟!؟*
فارغ از معضل محتوا، از نظر فنی هم فیلم پر از اشکال بود. میزان صدای هر پلان با پلان بعدی زمین تا آسمان فرق میکرد. یک لحظه صدای بازیگر آنقدر کم بود که مجبور میشدیم گوشهایمان را تیز کنیم، لحظه بعد یکهو صدای افکت یا موسیقی آنقدر بلند میشد که بچهها از جا میپریدند. این بیتعادلی صوتی برای مخاطب کودک، که حساسیت شنیداری بیشتری دارد، آزاردهندهتر هم هست.
موسیقی فیلم نه تنها هماهنگ با متن و فضای داستان نبود، بلکه انگار یک پلیلیست شادِ بیربط روی تصاویر گذاشته بودند. در سینمای کودک، موسیقی یکی از ابزارهای اصلی برای هدایت احساسات است؛ اما اینجا نه هدایت میکرد، نه همراه میشد، فقط مزاحم بود.
فیلم گاهی سعی میکرد ژست آموزشی بگیرد و کلماتی مثل «گذشت»، «کینه» و «خشم» را وارد دیالوگها کند تا به قولی درس زندگی بدهد. اما این مفاهیم بهجای اینکه در رفتار شخصیتها دیده شوند، مستقیم و شعاری در دیالوگها بیان میشدند.
دختر کوچکم می پرسید:
«بابا کینه یعنی چی؟ چرا غوله کینهای شد؟»
من مانده بودم که اول فیلم را توضیح بدهم یا معنی کلمه را. واقعاً یک فیلم کودک خوب، مفاهیم اخلاقی را در دل قصه و با کنش و نتیجه نشان میدهد، نه با واژههای سنگین و دیالوگهای گلدرشت.
به عنوان یک پدر ایرانی که دوست دارد بچههایش با فرهنگ و باورهای خودشان آشنا شوند، از فضای فیلم واقعاً دلآزرده شدم. مسابقه بین دخترها و پسرها در آن قالب تقابلی، آنطور که در فیلم نشان داده میشد، نه تناسبی با فرهنگ ما داشت و نه با فطرت پاک بچهها. رقابت اگر سالم و هدفمند باشد، سازنده است؛ اما وقتی تبدیل به کشمکش اغراقشده و دوگانهسازی بیمنطق شود، بیشتر ذهن کودک را به سمت تقابل میبرد تا همکاری.
از طرفی، مراسم عروسی و تمرکز بر رابطه بزرگسالان در فیلمی که تبلیغ «کودک» دارد، از نظر تناسب سنی محل تأمل است. من نیامده بودم که بچههایم در سینما آموزش عشقبازی و خواستگاری ببینند؛ آمده بودم که آنها یک اثر فانتزی مفرح تماشا کنند و لذت ببرند.
بعد از فیلم، در راه برگشت، هر کدام از بچهها یک چیزی میگفتند. بچهها با همان سن کمشان، تناقض و بیربطی فیلم را بهتر از بزرگترها حس کرده بودند. اعتراضشان این بود که چرا در تبلیغات فیلم ما را گول زدند که این فیلم را انتخاب کنیم.
به نظرم بچهها بهترین گزینه برای قضاوت درباره این فیلم بودند؛ چون مخاطب واقعی همینها هستند.
من نمیدانم آقای کمال مقدم وقتی فیلمنامه را میخواند یا سر صحنه میرفت، واقعاً فکر میکرد دارد برای بچهها فیلم میسازد؟ یا خواسته یک فیلم بزرگسال بسازد و به زور آن را در قاب کودک جا بدهد؟
«لیمونیا» با این همه آشفتگی در فیلمنامه، مشکلات فنی ابتدایی، دیالوگهای نامناسب و محتوای بیربط به سن مخاطب، نه تنها یک اثر سینمایی ضعیف است، بلکه میتواند برای مخاطب خردسال و نوجوان گیجکننده و آسیبزا باشد؛ دستکم از نظر شکلگیری ذائقه هنری و فهم روایت.
به عنوان پدری که چهار فرزند را با شوق و امید به سینما آورد تا هم روز ملی جمعیت را جشن بگیریم، هم یک خاطره شیرین خانوادگی بسازیم، باید بگویم «لیمونیا» فقط وقت و عمر ما را تلف نکرد؛ بلکه این دغدغه را در دلم کاشت که چرا متولیان سینمای کودک، اینقدر راحت از کنار محتوای ارائهشده به آیندهسازان این مملکت میگذرند.
امیدوارم در آینده شاهد فیلمهایی باشیم که واقعاً «کودکانه» فکر کنند، «کودکانه» قصه بگویند و «کودکانه» دل ببرند؛ نه اینکه با چاشنی بزرگسال، کام بچهها را تلخ کنند.
و اما تجربه امروز برای ما یک درس داشت:
همیشه تحقیق کنید که فیلم کودکِ روی پرده، واقعاً کودکانه هست یا فقط اسمش را یدک میکشد. وگرنه مثل ما، مجبور میشوید در راه برگشت به سؤالهای بیجواب بچهها درباره عشق و عروسی و غولهای سنگکن پاسخ دهید!













نظرات
لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
از ارسال نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بیاحترامی به اشخاص، قومیتها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزههای دین مبین اسلام باشد خودداری کنید.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نماييد.
نظرات پس از تایید مدیر بخش مربوطه منتشر میشود.