شهیدی که نامش بر دیوار یکی از معروف‌ترین خیابان‌های تهران ماند

خیابان کشوردوست این روزها برای بسیاری از مردم، یادآور روزهای تلخ و پرالتهاب شهادت رهبر انقلاب است؛ اما کمتر کسی می‌داند نام این خیابان سال‌ها پیش به یاد شهید «فریبرز کشوردوست» بر آن گذاشته شد؛ قهرمان شنای تیم ملی که در نخستین روزهای انقلاب، جانش را فدای وطن کرد. روایت خانواده او، قصه‌ای است از وطن‌دوستی، ایمان و نسلی که همه‌چیزش را پای ایران گذاشت.

شهیدی که نامش بر دیوار یکی از معروف‌ترین خیابان‌های تهران ماند
275389
به گزارش جهت پرس؛ وقتی رهبر عزیزمان با وجود تهدیدهای دشمن به‌جای امن نرفت و در محل کارش به شهادت رسید، همه از او به‌عنوان کشور دوست ترین ایرانی تعبیر کردند ولی بارها برایمان سؤال پیش آمد که شهید کشور دوست که بود؟

درست از نهم اسفندماه بود که «ساکن خیابان کشور دوست» جان خود و خانواده‌اش را فدای مردم کشورش کرد. از آن روز به بعد خیابان کشور دوست روزنه امیدی شد برای مردمی که دلتنگی‌هایشان را به نزدیک‌ترین محل به مقتل رهبر شهیدمان می‌آوردند.

راز پنهان یک نام خیابان
برخی از مردم تصور می‌کنند نام این خیابان را به‌ خاطر رهبر شهیدمان گذاشته‌اند. رهبری که کشوردوست‌ترین آدم دنیا بود. ولی شاید کمتر کسی بداند که این خیابان به نام شهید ورزشکاری است که در سال۱۳۵۸ به شهادت رسید. به دنبال نشانه‌ای از شهید فریبرز کشور‌دوست می‌گردیم و به خواهرش می‌رسیم؛ فرزانه خانم که دو سال از فریبرز کوچکتر بوده و حالا دکتر داروساز است.
کشوردوست؛ کسی که ثروتش را فدای وطن کرد
اولین سؤالی که به ذهنمان می‌رسد این است که چرا نام خانوادگی شما کشور دوست است و این می‌شود شروع داستان فرزانه خانم از سال‌ها قبل حتی قبل‌تر؛ درست زمانی که پدربزرگش جوان بوده است. فرزانه خانم می‌گوید: پدربزرگ من خیلی سال قبل به باکو مهاجرت کرده بود. بعد از انقلاب بلشویکی، پدربزرگم که مخالف آن‌ها بود، بازداشت شد و به زندان افتاد. چون ایرانی بود به او گفتند که باید از باکو بروی ولی خانواده‌ات اشکالی ندارد بمانند ولی ایشان از مخالفتش دست برنداشت. دست آخر به او گفتند تنها راه نجاتت این است که از مخالفت دست برداری یا به ایران برگردی و او انتخابش این بود که به ایران برگردد.
پدربزرگم بسیار ثروتمند بود ولی از همه اموالش گذشت و آن‌ها را مصادره کردند. بعد دست‌ زن و بچه‌اش را گرفت و راهی ایران شد. به مرز که رسید، گفتند: اسمت چیه؟ گفت: علی اف. مرزبان پرسید: برای چی برگشتی؟ پدربزرگم جواب داد: اینجا وطنمه. دلم می‌خواهد به کشور خودم برگردم. مرزبان که از وطن‌دوستی پدربزرگم به وجد آمده بود، گفت: پس اسمت را می‌گذارم کشور دوست. بعضی‌ها از من سؤال می‌کنند که کشور دوست یعنی چه؟ خب همه کشورشان را دوست دارند. من می‌گویم: پدربزرگ من همه ثروتش را گذاشت و به وطنش برگشت به‌خاطر همین اسمش را گذاشتند کشور دوست.
شهیدی که نامش بر زیباترین خیابان شهر نشست
همان ابتدای صحبت آن‌قدر داستان وجه تسمیه نام خانوادگی‌شان شیرین است که حلاوتش به جانمان می‌نشیند. می‌خواهم از برادرش فریبرز برایمان تعریف کند؛ کسی که ۴۷ سال است اسمش بر دیوار زیباترین خیابان شهرمان نشسته است.
فریبرز قهرمان ملی شنا بود
فرزانه خانم می‌گوید: فریبرز سال ۳۸ به دنیا آمد. پدرم در بانک کار می‌کرد. فریبرز آموزش شنا را از باشگاه بانک مرکزی شروع کرد و به جایی رسید که قهرمان تیم ملی شد و بعد از شهادتش استخر شهید کشور دوست در ونک به نامش خورد. در رشته شنا آن‌قدر مدال آورد که تعدادش را یادم نمی‌آید ولی می‌دانم برای مسابقه به کشورهای کویت، پاکستان، یوگسلاوی و فرانسه سفر کرد. مادرم خانه‌دار بود. تمام بار تربیت فریبرز به عهده او بود تا جایی که فریبرز هیئتی بودنش را مدیون اوست. همین هیئتی بودن باعث شد، فریبرز از اول انقلاب وارد کمیته شود و همانجا در سن ۲۰ سالگی به شهادت برسد.
روایتی لطیف از تأثیر برادر
من و فریبرز خیلی به‌هم‌وابسته بودیم. تمام حرفهایش برایم اهمیت داشت. با وجودی که مادرم خیلی خانم مؤمنی بود، من اوایل انقلاب حجاب سفت و سختی نداشتم. یک‌بار فریبرز من را با همان سر‌وشکل در خیابان دید و به روی خودش نیاورد. وقتی به خانه آمد با هیجان گفت: فرزانه من امروز تو خیابون یه دختر خانمی رو دیدم که هم قد و هم قیافه تو بود. نمی‌دانی چه روسری ای سرش کرده بود. خواستم برم غافلگیرش کنم و بگم: فرزانه تویی؟ یه دفعه دیدم اشتباه دیدم. از همان روز که فریبرز این را گفت، من دیگر محجبه شدم.
رسم هیئت علی اکبر بعد شهادت کشوردوست
فریبرز به لطف تربیت مادرم عاشق هیئت بود، آن‌هم در زمان شاه. ما در محله جمهوری، کوچه هلالی زندگی می‌کردیم. یک خیابان آن‌طرف‌تر اول فخر رازی، مسجدی بود به نام حضرت سجاد. هیئتی که در مسجد بود، حضرت علی‌اکبر نام داشت. فریبرز همیشه به آن هیئت می‌رفت و رسمش بود که هیکلی هیئت را به دوش بکشد. هیکلی خیلی سنگین بود و چرخاندش کار هر کسی نبود. بعد از اینکه فریبرز به شهادت رسید، تا حدود ۵ سال پیش که هنوز در کشور دوست بودیم، هر سال ظهر عاشورا هیئت حضرت علی‌اکبر (ع) به خیابان ما می‌آمد. اذان ظهر به احترام فریبرز مقابل منزل ما می‌ایستادند، هیکلی‌هایشان را می‌خواباندند و ادای احترام می‌کردند.
فریبرز هیچ زحمتی برای ما نداشت
بعد از فریبرز، پدرم همیشه گریه می‌کرد و می‌گفت: من هیچ کاری برای این بچه نکردم. کوچک‌ترین بدی از این فریبرز ندیدم. از ۱۴ سالگی قهرمان شنا بود. حتی هزینه‌های مراسم عزاداری‌اش از پول‌های خودش برگزار شد. مادرم می‌گفت: «من از بچگی تو و فریبرز را به خدا سپردم. وقتی به شهادت رسید، اول قلبم ریخت ولی بعد گفتم: خدایا ممنون که پسرم را بخشیدی و بردی. راضی بودم به رضای خدا اما داغ دلم آرام نمی‌گرفت. شماها که دانشگاه می‌رفتید، من به اتاق عقبی می‌رفتم، سرم را روی رختخواب می‌گذاشتم و فریاد می‌کشیدم.»
عکسی که سکوت مادر را شکست
فریبرز در۵۸/۸/۸ شهید شد. آن زمان من در رشته دکترای داروسازی دانشگاه تهران درس می‌خواندم ولی به‌خاطر انقلاب‌فرهنگی، دانشگاه‌ها تعطیل بود. آن زمان کار خبرنگاری هم می‌کردم. خبرنگار مجله جوانان بودم و دوربین همیشه دستم بود. عکسی از مادرم انداختم که خیلی غمگین بود و نیمی از موهایش سفید شده بود. این عکس را روی میزم گذاشته بودم یک‌بار که دایی‌ام به خانه‌مان آمد و عکس را دید، خیلی ناراحت شد. گفت: تو رو خدا عکس را از جلوی چشمم بردارید. من طاقت ندارم رباب را با این وضع ببینم. این جمله به گوش مادرم رسید. بعد از چند روز فکرکردن، با همان لهجه ترکی‌اش گفت: میر جعفر حق داشت. جوان من شهید شده و خواسته خودش بوده. ما هم که به خدا اعتقاد داریم. چرا من زنده‌ها را رها کردم و غم پسرم را می‌خورم که جای خوب رفته است. با وجودی که خیلی زیاد به فریبرز وابسته بود ولی از آن موقع صبوری کرد و دیگر بی‌تابی نکرد.
دانشگاه تو بهشت زهراست
فریبرز نزدیک شهادتش، خواب شهید طالقانی را دیده بود. به مادرم گفت: من خواب شهید طالقانی را دیدم که به من گفت: تو دانشگاه قبول شدی. ولی خیلی عجیب بود. دانشگاه من بهشت‌زهرا بود. مادرم خواب را این‌طور تعبیر کرد که ان‌شاءالله قرار است تو خدمتگزار شهدا باشی.
خون شهدا گرمابخش جمهوری اسلامی است
چند وقت بعد هم مادرم خودش خواب شهید طالقانی را دید که نشسته بود و یک ظرفی مقابلش بود. شعله داخل ظرف شعله‌ای همه جا را گرم و روشن کرده بود. بعد مادرم احساس کرد که این شعله رفته رفته کم می‌شود. وقتی دستش را روی منبع نور گذاشت، شعله دوباره جان گرفت و روشن شد. بعدها متوجه شدیم که هر دوی این خواب‌ها از شهادت فریبرز خبر می‌دهد. تعبیر مادرم این بود که منبع نور، انقلاب اسلامی بود و خون شهداست که گرمای جمهوری اسلامی را شعله‌ور می‌کند.